تبليغاتX
آتش پرست

آتش پرست

آبانزاد آذرکیش آذرکیش مهرپیشه

و چون پروا نکنی ایشان پروا کنند، این رسم روزگار است.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:23  توسط احمد  | 

سلام لیلا

چه طوری می تونم ببینمت؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 11:1  توسط احمد  | 

اومد توی اتاق. روی تختم نشست. سرم رو از روی کتاب بلند کردم و توی چشماش نگاه کردم و دوباره سرم رو گذاشتم روی کتاب داشت با بندولک پایین لباسش بازی می کرد. می خاست یه چیزی بگه. بهش گفتم: "احمق شدی." هنوز داشت با بندولک پایین لباسش بازی می کرد. احساس کردم اگه توی چشاش نگاه کنم گریه ش می گیره. گفتم: "احمق بودن چیز بدی نیست مثه سرما خوردگیه صبر می کنم خوب شی."

+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 0:54  توسط احمد  | 

خ3

رختخوابم بالا وسط راهروی مکانیک پهن بود. به نظر میومد تازه اول وقت کاریه. قناد با یه پوشه زیر بغلش هی از کنار رختخوابم رد می شد. محتاط بود که پاش بهم گیر نگیره، مبادا از خواب بیفتم. شب و خوب نخوابیده بودم. یه کم که توی پارکینگ کنار ماشینش بودم، بعدشم که اومدم بالا همه اش تو این فکر بودم که چه جوری نقشه ام و عملی کنم. تا اینکه کارمند اتاق روبه رویی اومد و همه ی کارا رو خراب کرد. فکر می کنم همون موقع بود که خوابیدم ولی خوابم نبرده بود. پتو روی سرم بود. دمرو افتاده بودم. صداها تقریبا واضح بود. خورشید از پنجره روی سرم افتاده بود. گرماش رو از پشت پتو حس می کردم. سه تا دختر از پله ها بالا میومدند که یکی شون با یک عطسه ی غیر متعارف همه رو به خنده انداخت. منم خندیدم طوری که فهمید بیدارم.

یک کوه نمای جلو رو به طور کامل بسته بود. یه دختر چهار یا پنج ساله ی قد کوتاه تپل داشت پایین میومد. یه تیشرت سفید و یه دامن کوتاه داشت. با اینکه بچه بود اما فرز و بی کله میومد. یه پسر بچه ی چاق تیشرت قهوه ای هم پایین روی یه چارپایه ی چوبی نشسته بود و یه کاغذ و قلم دستش بود. انگار یه چیزایی یادداشت می کرد. گاهی وقتها هم یه چیز جدول مانند و پر می کرد. چاقیش خیلی تو چشم می زد مخصوصا سینه هاش و لپاش. خیلی دوست داشتم انگشت سبابه ام رو بزارم زیر لپش و دستم و سریع بکشم بالا وتکون خوردنش و نگاه کنم. با اینکه خیلی کُپُل بود اما سینه هاش خیلی بیشتر از شکمش تو چشم بود. دیگه دختره رسیده بود پایین کوه. یه دور دور چارپایه زد. یهو نمی دونم از کجا به اندازه ی یه کف دست پشت تیشرتش خیس شد. مساحتش اندازه ی کف دست بود اما شکلش شکل بادوم هندی یا چه می دونم یه چیزی شبیه اون بود. یا شاید بشه گفت شبیه یه لوبیا که از اندازه ی معمول دراز تره. تیشرتش به بدنش چسبیده بود و رنگ پوست بدنش دیده می شد.

خ4

توی مسجد نشسته بودم. دور تا دور مسجد پر بود، طوری که مجبور شده بودم وسط بشینم. یه ستون مزاحم دیدم بود. باید سرم رو خم می کردم تا تخته رو می دیدم. یه تخته ی وایت برد بود روی یه پایه. انتهای مسجد خبری از منبر و این جور چیزا نبود. زینب وارد مسجد شد و یکراست رفت طرف تخته. ماژیکش رو در آورد و بزرگ نوشت "?1863" و گفت: "عمر این کتابخونه 1863 ساله، تعداد دانشجوهای اون چند نفره؟" دیگه توی مسجد نبودم. داشتم مضرب های 9 رو بررسی می کردم. مطمئنم که دو رقم اولی که پای تخته نوشته بود 18 بود و دورقم بعدی 63. ولی یک اطمینان منقطع! چون به همون اندازه اطمینان دارم که صدگان اون عدد، 9 بود ولی خب داشتم به یه نتایجی می رسیدم که...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:39  توسط احمد  | 

بهترین شب همان شبی ست که هیچ دغدغه ای نداشته باشم، دغدغه ی هیچ چیز٬ حتی نفسم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 11:52  توسط احمد  | 

تقدیم به برادر جاکشم که نیامد

...خوب، پدر اعتراض می کرد، او از فقرش شکایتی نداشت، به آسانی می توانست همه ی چیزهای از دست رفته اش را دوباره جبران کند، این، اگرفقط می بخشیدندش اهمیتی نداشت. جواب می آمد: ولی چه چیزی را باید بخشید؛ هیچ اتهامی علیه او طرح نشده بود، دست کم هیچ اتهامی دردفترها ثبت نشده بود، به هرحال نه در آن دفترهایی که در دسترس وکلا هستند. در نتیجه، تا جایی که می شد مسلم داشت، نه اتهامی فعلا علیه او در میان بود و نه اتهامی در راه بود. آیا او می توانست از فرمانی اداری نام ببرد که علیهش صادر شده بود؟ پدر نمی توانست. خوب پس، اگر او از هیچی خبر نداشت و هیچی پیش نیامده بود، چه می خواست؟ چه کارش را باید بخشید؟ هیچ چیز را جز اینکه داشت بی هدف وقت صاحب منصب ها را تلف می کرد، ولی آن درست گناه نابخشودنی بود. پدر تسلیم نشد، او در آن روزها هنوز خیلی قوی بود، و فراغت تحمیل شده اش وقت فراوانی بهش می داد. روزی چند بار به من و بارناباس می گفت: "شرف آمالیا را بر می گردانم اما این را به صدایی پست می گفت تا مبادا آمالیا بشنود، و با این همه این را محض خاطر او می گفت، زیرا در واقع او امید به باز گرداندن شرف آمالیا نداشت، فقط امید به بخشایش داشت. باری،پیش از آنکه بخشیده شود بایست تقصیرش را ثابت کند، و در همه ی دوایر تقصیرش را منکر می شدند. به فکرش رسید –و این نشان می داد که ذهنش سست شده است- که چون به قدر کافی پول نمی پردازد تقصیرش را از او پنهان می کنند؛ تا آن موقع او فقط مالیات های مقرر را پرداخته بود که دست کم از استطاعت ما زیاد تر بود. ولی حالا باور داشت که باید بیشتر بپردازد...پول فقط سبب می شد که گشت زدن ها به جای آنکه به پایانی سریع و طبیعی برسند، دایم کش بیایند. از آن جا که بواقع هیچ چیز اضافی نمی شد در ازای آن پرداخت های اضافی برایش انجام داد، کارمندها در این جا و آن جا می کوشیدند تا دست کم وانمود کنند که چیزی در عوض می دهند، وعده می دادند که موضوع را پیدا کنند، به اشاره می رساندند که رد چیزی را گرفته اند و محض عنایتی به پدر و نه از روی وظیفه، آن را دنبال خواهند کرد. و پدر به جای آنکه بیشتر شک بیاورد، هرچه بیشتر باورش می کرد...

قسمتی از رمان قصر

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 17:30  توسط احمد  | 

تنها احمق ها شبها گریه می کنند 2

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 15:16  توسط احمد  | 

تنهایی را دوست دارم، نه به این خاطر که تو نیستی!
                                             به خاطر اینکه خودم هستم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 9:16  توسط احمد  |